خاطرات مهدیسم

خاطرات مهدیسم

خاطرات مهدیسم

منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش !

اشکهایت را با دستهای خودت پاک کن !

که همه رهگذرند تو این دنیا !

 

دختر که باشی می دونی اولین عشق زندگیت پدرته

دختر که باشی میدونی محکم ترین پناهگاه دنیا آغوش گرم پدرته

دختر که باشی میدونی مردانه ترین دستی که میتونی تو دستات بگیری

و بعدش دیگه از هیچی نترسی دستای مهربون و گرم پدرته .....

دختر که باشی میدونی همه دنیا پدرته ....

دختر که باشی میدونی هر جای دنیا که باشی چه کنارت باشه چه نباشه

قویترین فرشته نگهبان زندگیت پدرته

[ دوشنبه 8 آبان 1391 ] [ 12:06 ] [ مامان نسرین ]
[موضوع : ]

[ ]

عکسهای یکساله عشقم

1 روزگی

1 ماهگی

2 ماهگی

3 ماهگی

4 ماهگی

5 ماهگی

6 ماهگی

7 ماهگی

8 ماهگی

9 ماهگی

10 ماهگی در حال دیدن برنامه رنگین کمان که خیلی دوست داری

11 ماهگی

12 ماهگی بعد از خوردن شکلات

 

[ چهارشنبه 2 بهمن 1392 ] [ 15:49 ] [ مامان نسرین ]
[موضوع : ]

[ ]

لحظه تولد عشقم

   

عزیز دل مامان الان دقیقا لحظه تولدته پارسال تو این لحظه ساعت 3:15 دقیقه از دل مامانی اومدی بیرون ثانیه های خیلی شیرینی که فقط یه مادر میتونه تجربش کنه الان که دارم مینویسم اشک شوق دارم میریزم و خدا رو شاکرم که دارمت و سالمی عزیزم سالهای بعد که این مطالب رو میخونی بدون مامان همیشه دوستت داره بیشتر از هر کسی که تو دنیا داری فدات بشم که الان مثل فرشته ها خوابیدی

مهدیس مامان ساعت 3:15 دقیقه روز دوم بهمن 1391

مهدیس نازم ساعت 3:15 دقیقه روز 2 بهمن 1392

 


 

[ چهارشنبه 2 بهمن 1392 ] [ 15:19 ] [ مامان نسرین ]
[موضوع : ]

[ ]

تولدت مبارک پرنسس مامان

  مهدیس نازم پرنسسم تولدت مبارک مامان عاشقتم نفسم

 توی این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی 

 با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی

 ببین تو آسمونا پر از نور و پرندس

 تو قلبا پر عشقه ، رو لبا پر خندس

[ چهارشنبه 2 بهمن 1392 ] [ 12:04 ] [ مامان نسرین ]
[موضوع : ]

[ ]

با کلی تاخیر دوباره اومدیم

سلام دختر گلم خوبی امیدوارم چند سال دیگه وقتی این نوشته ها رو میخونی کلی به کارایی که میکردی بخندی و بدونی که چه بلاهایی سر مامان میاوردیکلافه

ببخش مامان رو که بعد از مدتها الان دارم برات مینویسم البته تقصیر خودته وقتی من میشینم پای کامپیوتر انقدر گریه میکنی و سرت رو میکوبی به میز که بغلت کنم بعد هم هی میزنی روی کیبورد و با انگشت تایپ میکنی از نظر خودت وای که چه دیدنی و خنده دار میشی تو اون لحظه چند بار هم تو این مدت برات نوشتم ولی تو دو بار کامپیوتر رو خاموش کردی و همه پرید و یک بار هم اینقدر کوبیدی رو کیبورد که باز هم همه پرید و من دیگه نتونستم بنویسمگریهخنده خیلی شیطنتت زیاد شده من اصلا فرصت نمیکنم به محدثه جون برشم و اون طفلک هم خودش به درسهای خودش و زبانش میرسه دلم براش میسوزه چون براش وقتی نمیذارم و تو کل وقتم رو گرفتی مدام از پاهای من آویزونی که بغلم کن و در حال گریه کردنی وای به حالم که اگر مهمونی بریم یا مهمون بیاد واقعا بیچارم میکنی محدثه اصلا اینطور نبود . از کارهای این روزهات بگم که میمیری از خنده مثلا دیشب بشقاب غذای محدثه رو برگردوندی روی فرش و رو خودت اونم ماکارانی کاملا آغشته به سس قرمز ببین چه به روز فرش کرم رنگ من آوردیقهقهه و منم عصبانی شدم و محدثه بیچاره رو دعوا کردم که چرا مراقب غذات نبودی و تنبیه کردمش و اونم خوابید بعدش داشتم تو رو میخوابوندم که بیدار شدی و ادامه شیطنتها بابا هم برد گذاشتش تو رو تو اتاقتون و اومد داشتیم شام میخوردیم که من گفتم این صداش نمیاد یعنی خوابیدهآخ و بابایی هم آروم اومد پیش شما دیدم با خنده اومده قهقهه به نظرت داشتی چکار میکردی ؟

ماژیک قرمز محدثه رو از کمدش برداشته بودی لباسهاشم از کشوش ریخته بودی بیرون و داشتی شورتهای محدثه رو خط خطی میکردی ایـــــــــــــــــــــوای منخنده


روز جمعه دارم براتون تولد میگیرم یک روز بین تولد تو و محدثه رو انتخاب کردم و برای هر دوتون یک روز میگیرم . راستی تو این مدت خاله سهیلا هم نامزد کرد و عقد کرد که بماند چه پدری از من درآوردی روز نامزدی اون!هورا


دیروز داشتم یخچال تمیز میکردم البته به کمک تو

و دو تا عکس از برف بازی من و تو و محدثه

و مهدیس که عاشق تاب تاب بازیه

[ دوشنبه 23 دی 1392 ] [ 11:49 ] [ مامان نسرین ]
[موضوع : ]

[ ]

8 ماهگی مهدیس

عزیز دلم خدا رو شکر میکنم که شما رو دارم و شما 1 ماه بزرگتر شدی یاد اون موقعها که تو دلم بودی افتادم . از احوالات این روزها بگم برات که خونه رو میکنی مثل بازار یه سری کارها هست که به طور روتین صبح چشمات رو باز میکنی شروع به انجام دادنشون میکنی . بیدار میشی بعد باکس جورابهای محدثه رو که کنار کمدتون هست رو خالی میکنی بعدش مال خودت رو خالی میکنی اگر اتفاقی در کمد یا کشویی باز باشه اون رو هم خالی میکنی و عروسگهای محدثه رو میریزی وسط بعد که مطمین شدی اتاق بهم ریخته شده با خیال راحت میای تو اتاق ما و لوازم روی میز آرایش رو میریزی وسط و برسها رو پرت میکنی کف اتاق  بعد میری سراغ تخت ما زور میزنی که بری بالا بعد کلی نق زدن میذارمت روی تخت وسایل تزیینی لبه تخت رو همش رو میریزی پایین و میای پایین بعدش نوبت به اتاق به قول محدثه لیوینگ روم قهقهه میشی رومیزی ها رو جمع میکنی میریزی کف اتاق یه گلدون داریم که از نظر تو فقط در حالت افتاده قشنگه یعنی هر وقت ببینی درستش کردم زودی میخوابونیش رو زمین و بعد سراغ آشپزخونه میری و وسایلش که اونها دیگه قابل گفتن نیست باید با چشم دیده بشه تا به عمق فاجعه پی برده بشه خیال باطل از مبلها میگیری و حدود 2 متر با کمک اونها راه میری که بابایی چند شب پیش میگه وا این خودش تا اینجا اومده که گفتم بلــــــــــــــه پس چی که کلی ذوق کرد . محدثه طفلک از دست تو نمیتونه راحت تکالیفش رو انجام بده میری کتابهاش رو پارش میکنی . چند روز پیش در حمام باز مونده بود که دیدم رفتی نشستی زیر دوش بسته و منتظری آب بیاد و بازی کنی الان هم از پاهای من گرفتی و ایستادی و هی میگی م م م یعنی مامان بغلم کن . خیلی کنجکاوی عزیزم. این احوالات این روزهای منه که وقت نمیکنم تند تند برات خاطراتت رو بنویسم حدود 3 هفته میشه که کاملا و مسلط سر پا وایمیستی . هر روز صبح ساعت 6 بیدار میشی یعنی اول شما بیدار میشیلبخند بعد مننگران بعد زنگ موبایلگاوچران و باباییساکت و محدثهآخ میبینی تو رو خدا آخه مجبوری؟عصبانی

یه روزی سرزده اومدم تو اتاقتون دیدم صدایی نمیاد گفتم خرابکاری تو راهه آهسته در رو باز کردم و با این صحنه روبرو شدم و کلی لذت بردم و زودی عکس گرفتم

مهدیس روز اول مهر هنگام بدرقه محدثه

[ پنجشنبه 4 مهر 1392 ] [ 12:25 ] [ مامان نسرین ]
[موضوع : ]

[ ]

جشن شکوفه ها

امروز جشن شکوفه ها تو مدرسه محدثه برگزار شده بود و شما از ساعت 6:30 صبح بیدار بودی محدثه هم 7:30 بیدار شد و با هم رفتیم جشن بعد نیم ساعت تلاش تو مدرسه بالاخره چشمات رو بستی که بخوابی ولی یکدفعه آهنگ رنگین کمان پخش شد و شما هم عاشق این آهنگی زود چشمات رو باز کردی و نشستی و بعد پنگول اومد وشما کلی ذوق کردی و دست زدی و همچین زل زده بودی به پنگول که پلک هم نمیزدی و تا آخر جشن بیدار بودی و دست زدی خدا رو شکر که بهتون خوش گذشته

 

جشن شکوفه ها رو به خواهر عزیزم محدثه جون  تبریک میگم (از طرف مهدیس)

حیف که نذاشتن عکس بیشتری بگیرم

 

[ شنبه 30 شهريور 1392 ] [ 17:10 ] [ مامان نسرین ]
[موضوع : ]

[ ]

7 ماهگی مهدیس جون

عشق مامان 1 ماه بزرگتر شدی شیرین تر و عسلتر شدی خدا رو شکر میکنم که شما رو دارم زندگی بدون شما برام  ممکن نیست عاشقتم . خیلی به من وابسته شدی و مدام دوست داری بغلم باشی یا من کنارت باشم و شما بازی کنی ولی خب نمیشه و مدام در حال گریه هستیگریه حدود سه هفته پیش یک هفته کامل مریض بودی و بعد آزمایش خون و ادرار متوجه شدیم که ویروس وارد بدن نازت شدهناراحت و مریض شدی جیگر مامان الان 3 هفته میشه که شما غذای کمکی رو خیلی بد و به سختی فراوان میخوری و فقط دوست داری که شیر منو بخوری و من خیلی اذیت میشم با کلی ذوق برات غذاهای مختلف درست میکنم و شما نمیخوری و مجبورم بریزم دور کاش میشد اشتهات برگرده آخه قبل مریضی خیلی خوب غذا میخوردی عصبانیدیروز وزنت کردم 7200 بودی ولی باید خوب بخوری تا وزن بگیری و قویتر بشی. چند روز پیش رفتیم مسافرت بابلسر و خیلی خوش گذشت و شما اصلا اذیت نکردی وقتی دریا رو دیدی چنان ذوقی کردی و با صدا مدام جیغ میزدی وقتی موج به پاهات میخورد با صدا از ته دل قهقهه میزدی و این باعث میشد که ما خیلی سرحالتر بشیم و بیشتر بهمون خوش بگذره کلی آبتنی کردی و کلی هم شن بازی و خیلی بهت خوش گذشت خدا رو شکر

وقتی آب بازی میکردی اینطوری جیغ میزدی

دیگه خوابت گرفته بود و نق میزدی

بعدش کلی شن بازی کردی با محدثه

من عاشق این دو تا عکسم

و مهدیس بعد یه آبتنی حسابی و شن بازی در حال خوردن هلو

سرحال بعد یه خواب دلچسب

[ دوشنبه 4 شهريور 1392 ] [ 11:32 ] [ مامان نسرین ]
[موضوع : ]

[ ]

6 ماهگیت مبارک نخودچی

سلام عروسک شیرین زبون مامان 6 ماهگیت مبارک نخودچی من .

چند روزه که خیلی گریه میکنی و بیتابیخمیازه به نظرم از دندوناته که میخوان بزنن بیرون . بغل من آرومی ولی وقتی زمین هستی یا پیش کسی از کنارت رد بشم کلی گریه میکنی تا بغلت کنم ناراحت حسابی برامون میخندی یه صداهایی هم از خودت در میاری که خیلی نازه . خاله و دایی هر روز زنگ میزنن و باهات تلفنی صحبت میکنن شما هم دوست داری و وقتی بغلت نمیکنم میری به سمت گوشی و برش میداری چند تا شماره میزنی و با عصبانیت منتظری که ازش صدای اونا رو بشنوی قربون دخمل باهوشم برم من ماچ خوب سینه خیز میری و داری تمرین میکنی برای 4 دست و پا رفتن  رو دستها و زانوها بلند میشی ولی نمیتونی جلو بری و تو همون حالت میمونی بغل دیروز بردمت واکسنت رو زدن داشتی سرنگ رو از دست خانم دکتر میگرفتی که غافلگیر شدی و یه گریه حسابـــــــــــــــــــــــــی خیلی دلم سوخت و ناراحت شدم از اون موقع هم حسابی کسل و بیحالی ناز نازی مامانقلب

[ پنجشنبه 3 مرداد 1392 ] [ 12:06 ] [ مامان نسرین ]
[موضوع : ]

[ ]

نی نی شکمو

سلام دوستای گلم من و خواهر جونم تو مسابقه نینی شکمو شرکت کردیم منتظر رای شما هستیم. دوستدار شما محدثه و مهدیس

مهدیس خانم

محدثه خانم

[ دوشنبه 31 تير 1392 ] [ 14:52 ] [ مامان نسرین ]
[موضوع : ]

[ ]

شروع سینه خیز رفتن

مهدیس جون شما دیروز به تاریخ 92/5/15 سینه خیز رفتن رو شروع کردی . برات فرنی درست کرده بودم و با فاصله 1 متر از شما گذاشته بودم تا خنک بشه و تو آشپزخانه بودم که محدثه گفت مامان مهدیس فرنیش رو ریخت گفتم نه مامان باهاش فاصله داره اومدم دیدم بله ریخته گفتم تو مهدیس رو آوردی کنارش گفت نه و من فکر کردم که داره با من شوخی میکنه و باور نکردم شب بود که دیدم تا اومدم پیشت خودت رو از پهلو یواش یواش حرکت دادی و اومدی کنارم که من از خوشحالی داشتم جیغ میزدم وهورا میگفتم شما هم کلی ذوق کردی و تندتر حرکت کردی کلی شیرین تر شدی مامانی از بغل دایی علی بغل هیچکس نمیری چون خیلی دوستت داره و باهات بازی میکنه

image006.gif

image006.gif

دستهات رو اینجوری میذاری و میری جلو

قربونت برم که مثل فرشته ها خوابیدی جیگر من دیگه تو گهواره و توی تخت نمیخوابی و فقط روی این تشک دوست داری لالا کنی حتی شبها اگر جای دیگه باشی گریه میکنی

image006.gif

image006.gif

image006.gif

یه لحظه در حال نشسته بودی

[ سه شنبه 18 تير 1392 ] [ 13:54 ] [ مامان نسرین ]
[موضوع : ]

[ ]

5 ماهگی مهدیسم

سلام گل مامان

خوشحالم که 5 ماه از زندگیت میگذره امیدوارم سالیان سال زنده باشی و من شاهد رشد و شکوفاییت باشم . تو این دو هفته خیلی پیشرفت داشتی مثلا چند روز پیش رو زمین دراز کشیده بودی قندون با کمی فاصله پیشت بود غلت زدی و انگشتهای خوشگلت رو زدی و قندون افتاد و یک قند ازش افتاد زودی برداشتیش و گذاشتی تو دهنت و من با کلی مشقت از دهنت درآوردمش . الان 3 روزه که دارم بهت حریره بادوم میدم و خیلی دوسش داری و بازهم میخوای . بغل هر کسی که باشی تا چشمت به من میفته دستهات رو باز میکنی تا بیای بغل من که این کارت کمی موجبات حسودی پدر گرامی شده ! دیگه خیلی راحت تر جابجا میشی و دمر میفتی بعد تلاش میکنی رو دستهات بلند میشی و ما تشویقت میکنیم و تو کلی ذوق میکنی الان به زور فراوان خوابوندمت تا این پست رو برات بذارم  ماشاالله خیلی شیطنت داری از بیرون رفتن خیلی خوشت میاد وقتی میبینی داریم آماده میشیم بریم کلی گریه میکنی تا زودتر بریم وقتی من روسریم رو سرم میکنم تا بغلت کنم بریم کلی ذوق میکنی و دست و پا میزنی انگار همون مهدیس دو دقیقه پیش نیستی که گریه میکرد.عاشق کاراتم

[ شنبه 8 تير 1392 ] [ 13:40 ] [ مامان نسرین ]
[موضوع : ]

[ ]

مهدیس و آرایشگاه مامان نسرین

نازگل مامان دیروز به تاریخ 92/03/31 برای اولین بار موهای خوشگلت رو کوتاه و مرتب کردم خیلی چهرت تغییر کرد و نازتر شدی و از دیروز تا حالا فندق صدات میکنیم آخه صورتت خیلی بامزه شده کلی شکلات ریختیم جلوت تا سرگرم بشی محدثه هم برات شکلک در آورد و بابا هم عکاسی میکرد و منم موهات رو کوتاه کردم در آخر هم بیقراری میکردی و بابایی بغلت کرد و من ادامه کارم رو انجام دادم و بعد یه حموم حسابی کردمت کمی خوابیدی و رفتیم خونه عزیز اونجا هم عمه ها و زنموها گفتن خوشگل شدی ولی متوجه نشدن موهات رو کوتاه کردی فقط مهدی پسر عمو فهمید و شب هم مهمون داشتیم و شما لطف خیلی زیــــــــــادی به مامان کردی و 2 ساعت خوابیدی و من کلی به کارهام رسیدم .پست بعدی مربوط به تولد بابا علی که دوباره میام برات مینویسم وکلی عکس میذارم. فردا شب تولد حضرت مهدی پارسال این موقع تو دلم بودی و مامان استراحت مطلق بود مدام خونه بودم و عصر دلم گرفته بود دکتر پله و بیرون رو برام ممنوع کرده بود چون فشارم خیلی بالا میرفت باباعلی گفت پاشو آروم حرکت کن بریم بیرون و رفتیم میدون خودمون 62 داشتند شیرینی پخش میکردن برداشتم خوردم و نیت کردم اگر سالم و سلامت دنیا بیای سال دیگه این موقع شیرینی پخش کنم و امروز سجده شکر به جا میارم که مثل گل تو خونمون هستی فردا حتما شیرینی میگیریم برات . عاشقتم

مهدیس جون قبل از کوتاه کردن موهاش

 

 

 

مهدیس در حال کوتاهی موهاش

 

 

 

مهدیس جون بعد از مرتب کردن موهاش و آماده حمام

 

و حالا بعد از حمام و خواب بسیار طولانی یک ربعه

[ شنبه 1 تير 1392 ] [ 14:23 ] [ مامان نسرین ]
[موضوع : اولین های عسلم]

[ ]

اولین غلت زدن مهدیس گلم در 4 ماه و 8 روزگی

سلام عشق من بالاخره شما هم غلت زدی و مامان رو حسابی خوشحال کردیقلب . چند روزی بود که حسابی داشتی تلاش میکردی که غلت بزنی ولی نمیتونستی تا اینکه دیشب 92/3/10 حوالی ساعت 9 بود که شام خونه عمه نیره بودیم و دیدم که دختر نازم اولین غلتش رو زد و کلی خوشحال بودی و میخندیدی ما هم برات دست زدیم و شما هی خندیدی ولی نتونستم ازت عکس بگیرم که تو اولین فرصت برات میذارم . دو شب پیش هم آماده کردمت بریم مهمونی و بعد گذاشتمت رو تخت خودم (البته با فاصله از لبه) تا موهای محدثه رو ببندم که دیدم افتادی روی زمین و خیلی شدید گریه کردی و آروم نمیشدی الهی فدات شم خیلی دردت گرفته بود فرداش هم دیدم پهلوت کبود شده فکر میکنم خورده به لبه تخت و من احتمال میدم شما اولین غلتت رو اون شب زده باشی تشویق

flowers.gif

[ شنبه 11 خرداد 1392 ] [ 13:34 ] [ مامان نسرین ]
[موضوع : اولین های عسلم]

[ ]

اس ام اس ولادت حضرت علی (ع)

پدر عزیزتر از جانم روزت مبارک

 

اس ام اس ولادت حضرت علی (ع)

[ پنجشنبه 2 خرداد 1392 ] [ 14:12 ] [ مامان نسرین ]
[موضوع : ]

[ ]

تولد 4 ماهگی و واکسنش

سلام عروسک قشنگم تولد 4 ماهگیت مبارک باشه مامانی به سلامتی انشاالله بزرگتر بشی . الان که دارم این متن  رو برات تایپ میکنم روی تخت دراز کشیدی و داری با لوستر حرف میزنی و سرو صدایی برای خودت راه انداختی و منو میخندونی قربونت برم . صبح رفتیم واکسن 4 ماهگیت رو زدیم یه کم گریه کردی و بعد زود اومدی خونه و شیر خوردی و خوابیدی و تازه بیدار شدی وفعلا سرحالی پای چپت رو که واکسن خورده بیحرکت نگه داشتی و پای راستت رو تند تند تکون میدی خیلی تلاش میکنی که غلت بزنی وقتی میبینی که نمیشه گریه میکنی چند روزی میشه از خودت صداهای بامزه در میاری و وقتی چیزی رو به سمتت میگیریم سعی میکنی بگیریش لثه هات حسابس کلافت کردن و کلی اذیتت میکنن الهی فدات بشم که این درد رو داری تحمل میکنی امروز صبح وقتی تازه بیدار شده بودی یه لحظه ترسیدی و جفت دستهات رو محکم زدی رو تخت و من با صدای بلند خندیدم و گفتم نترس گلم و شما خوشت اومد و بعد از اون تقریبا 10 بار این حرکت رو تکرار کردی و من کلی ذوق کردم که  داری بازی میکنی . مامانی تو این هفته یه اتفاق بد هم افتاد دستبندی رو که بابایی برای تولدت هدیه داده بود تو دستت بود و ما هم بعد کلی خرید و گشتن برگشتیم خونه و دیدیم دستبندت دستت نیست خیلی ناراحت شدم عزیزم ولی خوب پیداش نکردم . خیلی شیرین تر شدی و حسابی خودت رو تو دل همه جا کردی و این موجب حسودیهای زیادی از طرف محدثه شده مثلا دو بار دیدم که نشسته روی شکمت و من بار اول با خنده و شوخی رد کردم ولی بار دوم حسابی دعواش کردم یک بار هم دیدم داره پات رو لگد میکنه و تا دید که من نگاه میکنم گفت آخ ببخشید مهدیس حواسم نبود خلاصه باید حسابی حواسم رو جمع کنم و مواظب باشم . عاشقتم دیگه حسابی عصبانی شدی و کلافه پس تا بعد بوس بوس

عکس تولد 4 ماهگی مهدیس جون


 

 

 

دوست دارم بدونم اینها چیه رو کیک من به نظر خوشمزه میاد

 

و حالا تو یه حرکت مزه اینو میفهمم


 

من و محدثه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این هم عروسک مورد علاقت

 

 

 

 

[ پنجشنبه 2 خرداد 1392 ] [ 14:07 ] [ مامان نسرین ]
[موضوع : ]

[ ]

اولین مسافرت دختر گلم

سلام عشق مامان الان که دارم این مطلب رو مینویسم کنارم هستی و داری انگشت کوچولوت رو میخوری و نق میزنی . دختر عزیزم روز پنجشنبه 92/1/22 اولین مسافرتت رو با هم رفتیم شما از روز سه شنبه که مامانی کار داشت و داشتم وسایل سفرمون رو آماده میکردم اصلا تو روز نخوابیدی و روز بعد هم نخوابیدی و تا حرکت کنیم هم از خواب خبری نبود و من مهدیس به بغل کارهام رو کردم و عصر پنجشنبه ساعت 5 حرکت کردیم و شما هم تا سوار ماشین شدی خوابیدی و تا صبح جمعه خواب بودی و من به زور بیدارت میکردم و شما با کلی غر شیر میخوردی و دوباره میخوابیدی اولین جایی که رفتیم یکی از روستاهای بسیار زیبا در استان گیلان به نام (گیلوا) بود که ویلای دوست بابا عمو فرهاد بود و شب رو اونجا موندیم و صبح رفتیم چابکسر وسوییتمون رو تحویل گرفتیم بعد رفتیم نهار و بعد به اصرار محدثه رفتیم کنار ساحل و محدثه کلی بازی کرد و بهش خوش گذشت از اونجا هم رفتیم جواهرده که جای بسیار زیبایی بود . روز شنبه هم رفتیم رامسر سوار تله کابین شدیم و شما کل مسیر رو بیدار بودی و بیرون رو نگاه میکردی بالای جنگل خوابت برد ولی تو مسیر برگشت هم تو کابین بیدار بودی و بیرون رو تماشا میکردی و کلی با هم خندیدیم و دوباره رفتیم دریا به اصرار شدید محدثه و صدالبته جیغ و گریه های بنفشش و تا عصر بودیم و اون کلی شن بازی و آب بازی کرد و از سرما داشت میلرزید ولی از رو نمیرفت که ما برگشتیم سوییت و دوباره دو روز بعد دریا بودیم و از جاهای دیگه خبری نبود و برگشتیم تهران که شما طول راه رو فقط گریه کردی و مامان و بابا رو کلافه کردی فقط نیم ساعت خوابیدی که ما از فرصت به دست اومده سوء استفاده کردیم و تو گچسر آشی خوردیم که به عمرم آش به این خوشمزگی نخورده بودم  و ادامه مسیر تا خونه دوباره گریه های شما شروع شد. مسافرت خیلی خوبی بود و بهمون خیلی خوش گذشت.

 

حیاط ویلای گیلوا

تله کابین رامسر

محدثه مهدیس جون کنار دریا

 

[ دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 ] [ 16:23 ] [ مامان نسرین ]
[موضوع : اولین های عسلم]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد